you dont know me ..:D

پیوندهای روزانه

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

1395/10/20 

16:45 p.m

چشم های کودکانه و معصومش را به من دوخته بود و همچون کودکی بی پناه میو میو و ناله می کرد

تمام خواسته ام در آن لحظه آن بود که میشد دستی روی سرش بکشم و به او پناه بدهم 

به او اشاره کردم که پشت پنجره اتاقم بنشیند، با ترس خودش را از روی دیوار به پایین سر داد 

چشم هایم از این همه بی پناهی به اشک نشست

سعی می کرد از جایی از گوشه کنار پنجره به داخل بیاید فکر می کرد پناهی پیدا کرده... اه خدایا... 

من طرفدار حقوق حیوانات نیستم ولی چشم های این گربه مرا بدجور دیوانه کرد

وقتی می لرزید و سعی می کرد از یک جایی خودش را به خانه راه دهد

سوز سردی میامد... دلم گرفت...  کاش میشد به آغوشش بکشم

ای کاش میشد پناهش دهم

ا ی کاش...  

+ای کاش میشد فریاد بزنم....احمق ها... گربه های سیاه جن نیستنتد!! 

  • Persephone
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Persephone
  • ۰
  • ۰

{قسمت اول ‌

برای پسر بودن زیادی با ادب بود، به هر حال چیکارش دارم میرسونمش و میرم پی کارم دیگه... 

منتظر شد تا من سوار بشم و بعد از من سوار شد... اولش کمی زیر چشمی نگاهش  میکردم ولی کم کم حواسم به زییای سپیدم(ماه)  جلب شد و تقریبا وجودش رو در کنارم حس نمی کردم. 

ماشین از روی چاله چوله ها رد می شد و از یه طرف به طرف دیگه تکان می خورد،یه لحظه دلم واسه جاده های صاف و تخته گاز رفتن تنگ شد ولی با فکر کردن به پدر و مادرم انگیزه گرفتم. 

با لبخند به ماه خیره شده بودم که صدای هم سفرم رو که انگار از ته چاه می آمد شنیدم، صداش رو صاف کرد و گفت:

:_میتونم اسم ناجیم رو بپرسم؟ 

با همون لبخند به طرفش برگشتم و با گفتن نوچ دوباره به ماه خیره شدم... 

خنده ای کرد و گفت:

:_کسری هستم، کسری محمدی ناجیه خانوم

سواای به طرفش برگشتم که زد زیر خنده!

حرفمو پس میگیرم که گفتم با ادبه.... یه چیزی ته دلم می گفت خودت سر شوخیو باز کردی هااا! 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید... 

  • ۰
  • ۰


صدای خرچ خرچ سنگارو زیر تایر ماشین دوست داشتم.

بخصوص که شب بود و جاده از این خلوت تر نمی شد!

مثل هر پنجشنبه میخواستم به مادر و پدرم سر بزنم... کلاسم خیلی دیر تموم شده بود و کلّی هم علاف ترافیک شده بودم... صدای 'جیک'  ساعت مچیم بهم میگفت که ساعت دوازده شده! 

نمیدونم اگه الان میرسیدم خونه مادرم چی میگفت... دختر تنها تو این وقت شب... خودشم خوب میدونست عاشق شب بودم و اگه هزار بارم میگفت توی شب تنهایی نیا اینجا گوشم بدهکار نبود ولی ای کاش بود...

ماه تو آسمون قشنگ تر و پر نور تر از هر شب دیگه ای میتابید.. حلقه ی سفید دورش تا چندین متر شعاع گرفته بود و این برای کسی مثه من که تا دیروقت کارش اینه که آسمونو نگاه کنه چیز کمی نیست... 

به ماه خیره شده بودم و حواسم به جاده نبود... جاده از خاک و سنگ پوشیده شده بود... چند تا از این جاده های پیچ در پیج و خاکی رو که رد میکردی  به ویلایی میرسیدی که مادر و پدرم دوران بازنشستگیشون رو اونجا سپری می کردن... حوالی شهر آمل... 

قبرستانی قدیمی که هنوز هم مردم از اون استفاده می کردند و مرده هاشونو به خاک میسپردند در مسیر همه این جاده های پیچ خورده بود که اگر میگفتم هر پنجشنبه وقتی از کنار آن عبور می کردم می مردم و زنده می شدم دروغ نمیگفتم... ولی جالب اینجا بود که این مردن وزنده شدن هارا عجیب دوست داشتم...! 

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید....

(بهترین لینک باکس)