فصل 1-از گور برخواسته
خمیازه کشیدم و دستم را روی دماغ یخ زده ام کشیدم
مطمئنم سرخ نشده بود! صورت من هیچوقت سرخ نمی شود:/
خط های کتاب را قاطی می دیدم و شدیدا خوابم میامد اخر دوشب بود ک نخوابیده بودم
ولی این شب ها حساس ترین لحظات زندگیم هستند، اگر کمی بیشتر تلاش کنم به ارزوی چند ساله ام می رسم
همین چند روز پیش بود که از دوره باشگاه دانش پژوهان برگشته بودم
قرار بود دو هفته دیگر دوباره برگزارشود پیش خودم گفته بودم که این چند روز را برگردم خانه، درس خواندن در خانه هرچه بود از خوابگاه بهتر بود.
از کودکی بیشتر علاقه ام روی زیست شناسی بوده است و معلوم است که المپیاد زیست شناسی بزرگ ترین کورسوی امید برای من بوده است تا خودم را بیشتر و بیشتر با این علم جذاب بیامیزم.
کتاب سیستماتیک گیاهی را بستم و سرم روی کتاب گزاشتم.قصدم این بود ک چند دقیقه چشم هایم را ببندم،ولی خستگی کار خودش را کرد و خوابم برد
نمیدانم چقدر بود ک خوابیده بودم ولی هنوز شب بود که از خواب بیدار شدم نمیدانستم چرا بیدار شده بودم.
کمرم به خاطر این که روی صندلی خوابم برده بود درد میکرد سرما وجودم را گرفته بود و بینی ام بیشتر از قبل یخ زده بود و تقریبا نفس کشیدن برایم سخت شده بود، قطعا سرما میخوردم
تقصیر خودم بود در را میبستم و به همین دلیل گرمای کولر گازی که روی بخاری تنظیمش کرده بودیم به اتاقم نمی امد،آنقدر یکدنده بودم که نمی گذاشتم بخاری اتاقم را روشن کنند. بلند شدم تا روی تختم بخوابم
تختم کنار پنجره ای بود که تقریبا یک دیوار اتاقم را گرفته بود و روبه حیاط بود
پرده ی اتاق کنار رفته بود ولی انقدر خواب الود بودم که اصلن حواسم به این چیز ها نباشد.
پتو را دور خودم پیچیدم و تقریبا در انبوه پتو و متکاها فرو رفته بودم.
کم کم داشت چشم هایم گرم میشد که صدایی از زیر تختم شنیدم
نه اشتباه نکردم...
بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...
نه اشتباه نکردممطمئنم که صدای تَرَق و توروق وسایل خاته نبود. محض اطمینان خاطر پتو را دور خودم پیچیدم، این هم یکی دیگر از خیال پردازی های احمقانه ام بود که هر شب قبل از خواب تکرار میشد
همین که چشم هایم را روی هم گذاشتم دوبارا آن صدا به گوشم رسید، با خودم گفتم نگاه می کنن بازهم مثل همیشه چیزی نیست و با خیال راحت میخوابم همان طور که پتو روی سرم بود خم شدم و نگاهی به زیر تختم انداختم، تاریک تر از آن بود که چیزی معلوم باشد
چشم گرداندم،دو چیز گرد سفید موهای تنم را سیخ کرد
همان طور که به ان ها خیره شدم احساس کردم که به سمتم می ایند، نظرم به دو گردی ابی رنگ داخل ان ها جلب شد، انگار دو چشم بودند، همیشه همینطور بود، وقتی چیزی را میدیدم مدتی طول میکشید تا بفهمم چیه.
میخواستم دهنم را باز کنم تا جیغ بکشم که چیز لزج و دانه داری روی دهانم را گرفت
تقریبا تا دم دمای مرگ رفته بودم که جسم عظلانی از زیر تختم بیرون امد و همان طور که دستش روی دهنم بود به من نگاه می کرد.
حتما موهای مشکی و حالت دارم دور صورتم پریشان شده بود و مردمک تیره ام در گشادترین حالت خود بود. البته که وقت فکر کردن به این چیز ها نبود.!
صدایی شنیدم
_جیغ نکش تا دستم را بردارم
سرم را به معنی '' باشه''پایین بردم، بعد بالا اوردم
آن بوی عجیب و تعفن اور(البته برای سایرین) هنوز زیر دماغم بود، ترکیبی از خون و خاک!
بلند شدم تا چراغ خواب را روشن کنم یک آن دیدم که به سمتم متمایل شد انگار که او هم ترسیده بود و نفس هایش غیر عادی بود
همان طور که چشم از او برنمی داشتم به سمت کلیدچراغ خوابی که روی دیوار جلوی تختم نصب شده بود می رفتم
همین که کلید را زدم نور بنفش و سفید صورت جسم سایه وار را روشن کرد
یک لحظه جا خوردم، آن مرد جوان ان هم این وقت شب ان هم با لباس های قدیمی پدرم که به سختی پوشیده بود زیر تخت من چکار می کرد؟
انگشت اشاره اش ر به علامت سکوت روی لبش گذاشت و به کاناپه زیر چراغ خواب اشاره کرد
همین که نشستم خودم را به سمتم کشید و خیلی ارام گفت
_می ترسم پدر و مادرت بیدار شوند قول می دم کاری باهات نداشته باشم ، فردا صبح همه چیزو برات میگم
همین طور که خشکم زده بود چشم های معصومش را از نظر گزراندم و تصمیم خودم را گرفتم.
انگشت اشاره ام را تهدید وار به سمتش گرفتم
+روی تختم نخواب
سرش را دیم که بالا و پایین شد
متکا و پتویم را براشتم و بعد از این که در را ازپشت قفل کردم و کلید را از روی در برداشتم رفتم که کنار مادر و پدرم بخوابم
ولی اخر مگر میشد که با وجود یک غریبه در خانه ان هم در اتاق دوست داشتنی ام خوابید؟!
دم دمای صبح بود که خوابم برد، وقتی بیدار شدم ساعت نه و نیم بود این یعنی مادر و پدرم سر کار بودند و من تا شب با غریبه تنها بودم...
ادامه داستان را در قسمت دوم ان بخوانید..
