you dont know me ..:D

پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

آن دنیای زیبای پیش رویش،رویایی سراب گونه نبود
بلکه حقیقت داشت،اری بکی دیگر از اعجاز های حیات
همین که دستش را دراز کرد تا ان خنکارا حس کند 
در نیمه راه متوقف شد ،ولی او نبود که این کار را میکرو بلکه دستش از مرز میان این دو سرزمین عبور نمیکرد
بار در به ان دانه های سفید خیره شد که بدون هیچ عجله ای از اسمان سقوط میکردند و با تمام وجودش آرزو کرد ک ای کاش میتوانست یکی از ان ها را امس کنا
اه خدای من باور نکردنی بود دستش از میان آن مرز سهر آمیز عبور کرده بود
قدمی به جلو گزاشت 
خنکا و تاریکی و ان اعجاز زیبای رقصان و رنگارنگ در اسمان تمام وجودش را سر شوق اورده بود
ولی صبر کنید ...
دخترک به ناگه بازگشت و پشت سر خود را نگاه کرد
ان تپه ی شنی و راز آلود که هرگز موفق نشد روی آن باییستد
یا ان نور گرم که بر سرو صورتش میتابید 
در همین فکر بود که فهمید تا دیگر نمیتواند حرکت کند
اه خدای من مگر میشود
او در مانه ی آن دو سرزمین گیر افتاده بود
اندکی تلاش کرد ولی راهی از پیش نبرد 
پس به جلو حرکت کرد 
سرمای استخوان سوز از یک طرف و گرمای جان سوز از طرف دیگر حالش را دگرگون کرده بود
اصلن حس خوبی نبود او ان دو حس را با همدیگر دوست نداشت
یردش بود و از یک طرف تشنه خستگی و نبود انرژی هم فشار می اورد
بدنش می لرزید چشم هایش تار میدید...
داشت از نفس می افتاد که در اخرین لحظه منظره ی باور نکردنی ای را پیش روی خود دید....
بقیه ی داستان را در ادامه ی مطلب بخوانید ....
درختچه های کوتاه و بلند سرتاسر باغ را پوشانده بودند و راهرو های کوچکی را به جود اورده بودند که درون هرکدام نیمکت های زیبایی گزاشته شده بود
درنگ نکرد و خود را به سمت دنیای زیبای مقابلش پرتاب کرد
هوای مطبوع ان جا باور نکردنی 
دخترک میتوانست سرما و گرماراباهم حس کند
شور و هیجانی را درخود حس میکرد که تابحال حس نکرده بود
به سمت یکی از درخت ها حرکت کرد 
جسم گرد و کوچکی از او اویخته شده بود 
دست خود را دراز کرد تا ان را لمس کند که کنده شد
ابتدا کمی هیجان زده شد ولی بعد ندایی درونی را درخود حس کرد 
تمام وجودش می لزید گرسنگی چند لحظه پیش بازگشته بود
میوه را به طرف دهان خود برد و گاز کوچکی به او زد
جرقه های زیبایی را که در کامش زده میشد نمیتوانست نادیده بگیر
اوه خدای من دیوانه کننده بود
قلبش تند تند میزد او خیلی بیشتر از ان را میخواست 
دست برداشت و یکی دیگر چید یکی دیگر و یکی دیگر 
دیگر سیر شده بود 
درخت دیگر را نگاه کرد میوه های درخت دیگر متفاوت بودند 
بنفش یا شایدم صورتی 
اجسام گرد و خیلی کوچکی روی هم سوار شده بودند
نزدیک تر که رفت متوجه بلندی درخت شد
کم فاصله ترین میوه ها چند سانتی از قدش بلند تر بود
روی پاشنه پا ایستاد ،پرید ولی دستش به او نرسید
ناگهان فکری به سرش زد
روی یکی از نیمکت های ان نزدیکی ایستاد و دستش را دراز کرد ولی چون خود ان نیمکت هم کمی از درخت دور تر بود بود خم میشد 
انقدر خم شده بود که دیگر دستش به ان میوه ی لذیذ میرسید
یک انچه که نباید اتفاق بیوفتد اتفاق افتاد و دخترک خود را وارونه شده رو زمین دید ارنجش دردمیکرد پاهایش هم همینطور ولی برای او ذره ای هم اهمیت نداشت
چون او به ان میوه ی زیبای لذیذ خیره شده بود
درنگ نکرد و میوه را به دهان گراشت ان عطر باور نکردنی ان شیرینی وصف نشدنی به ناگه تمام وجودش را در بر گرفت 
کم کم از درد بدنش مطلع شد و فهمید که اگر تعداد بیشتری از ان توت های لذیذ میخواهد باید چقدر درد بکشد پس از خیرش گذشت
باخود گفت شاید میوه های خوشمزه تر دیگری جلوتر باشد
پس به راه افتاد 
هرقدم که جلوتر میرفت زیبایی های بیشتری را میدید
درختچه های زیبا
میوه های لذیذ ،لبخند لحظه ای از چهره ی دخترک پاک نمیشد
تا این که در ان نزدیکی .....



اگه دوست دارید ادامه ی داستان رو بزارم لطفا نظر بدید...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
(بهترین لینک باکس)