you dont know me ..:D

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

رفتم ترازای بچه هارو دیدم 

غصه گلومو گرفته 

خدایا میدونم اشتباه کردم

میدونم از دستورت سرپیچی کردم

ولی 

خدایا این دردو تمومش نکن

بزار اتیش بگیرم 

بزار بالا بیارم

خدایا انقد محکم زمینم بزن که جوری محکم بالا بیام که دیگه هیچ کس و هیچ چیزی نتونه منو از اون بالا بکشونه پایین

خدایا کمکتو نمیخوام

خدایا بزار رو پای خودم بالا بیام

تو فقط از دور وایسا نگام کن

نگا کن ببین این بنده ی بیچارت چطور خودشو بالا میکشه

همونجور همونجایی که هستی وایسا ببین این بندت چه غوقایی کنه 

وایسا ببین کاری میکنم ارگنه و مونا و فطمه و هزار تا تراز هفت هزار نما حتی خواب جایی که من باشمو هرگز نبینن 

خدایا هیچی تموم نشده 

هنوز حتی شروعم نشده 

خدایا همون دور وایسا ببین گردو خاکی به راه بندازم

خدایا دیگه گریه نمیکنم 

دیگه از استرس تا صب بیدار نمیمونم 

من عوض نمیشم ،فقط میخوام چشممو روی همه ی تراز هفت هزار نما های چند هزار سال پشت کنکور مونده ببندم

خدایا اینی که جلوت وایساده منم

یادت میاد منو؟

همونی که خودت افریدیش؟

همون دور وایسا و ببین این بندت چیکار میکنه فقط همونجا وایسا و نگاه کن....


  • Persephone
  • ۰
  • ۰
در ارزوی روزی میسوزم که برسم به ابی
و قطره ای از ان بنوشم
غرق در ارزویم
انقدر که از چانه ام بچکد 
انقدر که به این که منبع اب هیچوقت تمام نشود ایمان بیاورم...
من غرق شوم در حالی که همه نفس بکشند
انچنان که هیچ زنده ای حال یک مغروق را نخواهد دانست
  • Persephone
  • ۰
  • ۰

im not afraid...


Up where they walk, up where they run
Up where they stay all day in the sun
Wanderin' free, wish I could be
Part of that world

What would I give if I could live
Out of these waters?
What would I pay to spend a day
Warm on the sand?

  • Persephone
  • ۰
  • ۰

خسته شده بودم و دیگر هیچ امیدی نداشتم

هیچ جای دستی نبود که به ان دست بیاندازم 

دلم بدجور گرفته بود

طبق معمول بی اختیار در ادرس بار مرورگر blog نوشتم و خودش دات ای ارش را اضافه کرد 

نگاه حسرت باری به قسمت نظر ها کردم ...هیچ

وبلاگم را باز کردم و چیز هایی که نوشته بودم را یکبار دیگر مرور کردم

فقط میخواستم باور کنم که کسی در این دنیا هست که شبیه من باشد

بک دادم و صفحه اصلی وبلاگ را باز کردم ...

چشمم به نظر جدید خیره ماند 

اشک در چشم هایم حلقه زد 

کسی هست که صدای افکار مرا بشنود 

کسی هست... 

  • Persephone
  • ۰
  • ۰

music

i wanna feel love ...

i wanna feel love....

i wanna feel love...

  • Persephone
  • ۰
  • ۰

خیلی اتفاقی این اهنگو از تو ارشیو پیدا کردم واقعا حس عجیبی پیدا کردم

میگه ما خیلی سخت میجنگیم با تفنگای پلاستیکیمون 

ما فقط بخاطر خوشگذرونی میجنگیم....

دلم میخواد بنویسم 

از عمق وجودم

دلم برای اون شبایی که تا صبح تخیل میکردم تنگ شده 

اون شبایی که گرگ خیالمو توی جنگل رویاهام رها میکردم بعد انقد دنبالش میکردم تا خوابم ببره

 شبایی که شاخه های درختا که توی باد تکون میخوردند و من قشنگ ترین و شیرین ترین رویاهامو میساختم

رویای قلعه ی تاریکی

رویای پرسه زدن بین درختا 

مکیدن خون 

بوییدن خون

حس عجیبی دارم

به اطرافم نگاه میکنم مادر و پدرم و تمام انسان های اطرافم که تخیلات خودشون رو فراموش کردند

اما من رویاهایم را فراموش نمیکنم 

من به تک تک ان ها خواهم رسید 

سال ها پیش گفته بودم ومیگویم و خواهم گفت 

روزی در میان درختان پرسه خواهم زد

درست زیر نور ماه 

من و زیبای سپیدم 

"یک صدا ,یک تصویر "

و حالا من در یک قدمی انم 

فقط چند ماه 

و بعد من پرنده ی وجود من رها میشود 

پرنده ی وجودم بال به بال پرنده ی خیالم پر میزند و تمام کوچه های رویا را پرواز می کند 

فقط چند ماه مانده 

فقط چند ماه

  • Persephone
  • ۰
  • ۰
the path that i choose to go .. 
i thing its not ganna get me the things that im always wanted 
the pain in my chest...
i think its ganna kill me
it ganna bern me
i no longer want to live like this
this pain ganna kill me
 i know it crystal clear
but the voise inside of my head say to me that i can handle it
one day the sun of my life ganna shine 
one day suffering ganna be end and never comeback  again
somtims i talking to myself how am i get in this big truoble?
how am i get so far from who i always be and want to be 
damn voice sinside of my head always telling me that your like every one else in the world
it has no differences between u and them
but i just can not believe it 
 my tears fall in my cheek
how am gann leave tomorrow
 how my life ganna be 
i just want somone in my life to holding me and telling me that imwalk into the right path
dear gad show me the way
show me the way
show me the way....

  • Persephone
  • ۰
  • ۰

می ترسم...

نفسم بند می اید

قلبم نمی زند 

از فکر جمعه هفته بعد ماتم گرفته ام

ازمون به ازمون وضعیتم خراب تر می شود

اینده ای که دارم خودم با دست های خودم خراب می کنم 

شاید باید چاره ی دیگری اندیشید

شاید سال بعد همین موقع وقتی دارم این متن را میخوانم دانشجو باشم 

و هزاران شاید دیگر...

تنها چیزی که از ان مطمینم این است که دارم کم کم جان میدهم....

  • Persephone
  • ۰
  • ۰
هوا کم کم داشت تاریک میشد ...
حال و هوای عجیبی بود بازاریان کم کم تعطیل میکردند و به خانه برمیگشتند 
ماشینمان از مقابل خانه ها و مغازه ها میگذشت ، هیچکس از اتفاقی که میخواست بیوفتد خبر نداشت
صدای اهنگ از هندزفری می امد 
how long has this been going on...
وارد خانه شدم ، هنوز هندزفری توی گوشم بود 
از ایما و اشاره مادرم فهمیدم دارد سلام میکند
بلند سلام کردم و وارد اتاقم شدم
لبه ی پنجره ی اتاقم نشسته بودم و به اسمان نگاه میکردم که کم کم داشت تاریک میشد
مردم به اسمان ساعت شیش شب تاریک میگفتند اما به نظر من تاریک نبود بلکه آبی تیره بود 
دستم را روی ستاره ای گذاشتم ...سرمای شیشه زیر انگشتم را احساس کردم 
چراغ اتاقم خاموش بود و هیچ بخاری ای توی اتاقم نبود
سرما روی بازو های لختم نشسته بود
تصویر خودم را توی شیشه پنجره میدیدم
موهای مشکی ام دور صورتم پریشان شده بودند ...یک هفته ای میشد که حمام نرفته بودم ...حسابی درهم رفته بودند ، پای چشم هایم از بیخوابی گود رفته بود
هدفمان برای افریده شدن تکراری شدن بود؟
چرا انقدر همه چیزثابت و بی حرکت بود 
حتی ابر ها هم حرکت نمیکردند 
هیچ چیز حرکت نمیکرد 
تنها چیزی که حرکت میکرد تار مویی کنار صورتم بود که با هر نفس کشیدم پرمیگرفت و دوباره سرجای خودش برمیگشت
همه چیز از صدای میو میوی گربه ای که گه گاهی به حیاطمان می امد شروع شد 
میو میو میکرد و ارام و قرار نداشت ، ناگهان بالا پرید و روی لبه ی کوچک ان طرف پنجره نشست و خودش را به پنجره می کوباند 
تعجب کردم و از پنجره فاصله گرفتم 
ناگهان از جایش پرید روی دیوار کناری و از دیدم محو شد
برای خواندن ادامه ماجرا روی ادامه مطلب کلیک کنید....
  • ۰
  • ۰

اینده....

افتاب داره کم کم غروب میکنه و هوا تاریک تر و تاریک تر میشه

به این فکر میکنم که چه چیزی منو هیجان زده میکنه

چیزی به ذهنم میرسه که اصلا تو دنیا وجود نداره 

دلم میخواست چوب جادو داشتم و میچرخوندمش و همه چیز یهو تغییر میکرد

دلم میخواد ساعت برنارو داشتم ، زمانو متوقف میکردم ، یه ادم دیگه میشدم و بعد دکمه ساعتو میزدم

احساس میکنم همه چیز خیلی با عجله داره میره جلو

همین چند روز پیش تولد هیفده سالگیم بود

اما انگار همین دیروز بود که سر این که سیزده سالم نیست و دوازده سالمه با مامانم بحث میکردم

چه قدر همه چیز زود میگذره و ما متوجهش نمیشیم

دلم میخواد دنیا یهو شروع کنه به سریع چرخیدن انقد بچرخه و بچرخه که همه ادمایی که روشن  پرت بشن بیرون

دلم میخواد ادما امشب نصفه شب تبدیل به زامبی بشن و دنیا یه رنگ دیگه بگیره

دلم میخواد حالم خوب بشه

دلم میخواد دوباره اون دختری بشم که اول دبیرستان بودم...

دلم میخواد روزی بیاد که بگم هیچوقت به جایی که الان هستم برنمیگردم

کاش میتونستم اونی که میخوام باشم...

  • Persephone
(بهترین لینک باکس)