you dont know me ..:D

پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

موجودی روی زمین افتاده بود 
نه ،انگار ک زنده بود 
انگار دختر بود
دخترکی که روی شکم افتاده بود و موهایش جلوی بدنش افتاده بود
تکانی به خود داد و از جا بلند شد 
پیرهن سفید و یکدستی به تن داشت که تقریبا تا زانویش می رسد 
موهای مشکی و بلندش سخاوتمندانه صورتش را قاب گرفته بودند
چشم هایش گنگ بود 
انگار که هیچ نمیدانست 
تنها و مشوش 
در تاریکی گم شده بود
هرچه بود این تاریکی را دوست داشت
تاریک و روشن اسمان و بعد صدای بعد از آن (رعد و برق)احساس خیلی خوبی را به او منتقل می کرد 
دیگر میدانست که وقتی ان نور اسمان را در برمیگرد صدایی حتی زیباتر از آن نور 
هردوگوشش را پر میکند
انقدر روفت تا به یک سراشیبی رسید 
یک ان کنترلش را از دست داد و از ان جا به پایین پرت 
خدای من مقابل دخترک تمساح هظیم الجسه ای ایستاده بود و با نگاه پر غضبش او را می پایید 
اما دخترک ک انگار اصلن نمیدانست ان موجود چیست یا از کجا امده... 
ادامه داستان در ادمه مطلب ...(این داستان مناسب گمشده هاست )
یک آن نوری طولانی زمین را به اسمان دوخت و ان جانور ناشناخته فراری داد 
دخترک با چنگ و دندان خود را از ان سراشیبی بالا کشید و دوباره به طرف جنگل حرکت کرد 
به یکی از درخت ها تکیه کرد  تا نفسش جا بیاید 
حتی نمیدانست این تنه های قهوه ای سربرافراشته از زمین چه هستند ولی هرچه که بودند تکیه گاه محکمی بودند
او خودش دیده بود که حتی ضربه محکم ان دختر به انها هیچ نکرده بود 
کمی جلوتر انگار چیزی می درخشید 
به سمتش حرکت کرد ولی ان جا هیچ نبود 
نوری تمام اسمان را گرفت
و بعد از اسمان صدایی مهیب تر از هر صدای دیگری تمام اسمان را دربر گرفت
به اسمان نگاه کرد اه خدای من چطور ممکن بود
اسمان صاف صاف بود و ستارگان همچون اکلیل تمام اسمان پاشیده شده بودند
و جسم سفید و گردی ان بالا خود نمایی میورد
زیباتر از هرجسم دیگری که دیده بود
انقدر به ان خیره شد ک زمان از دستش در رفت
یک دقیقه ،یک ساعت ،یک روز ،یک ماه، یک سال 
وقتی به خود امد که اب تا زیر زانو هایش رسیده بود
حتما می گویید اب ؟ان هم وسط جنگل ؟!
باید بگویم که بله /این داستان من است و تنها قانون حاکم بر آن قانون بی قانونی ست ...
اب انقدر بالا امد بود ک دخترک کم کم داشت دست و پا میزد 
خود ش را به تنه درختی رساند و همراه با بالا امدن اب او هم بالا می امد تا به انتهای شاخه ی بلند ترین درخت رسید و بعد تنها چیزی که مانده بود ابی بی انتها بود نه درختی نه جنگلی و نه هیچ چیز دیگری 
انگار از دور دست ها چیزی دیده میشد 
اری دخترک چیزی دیده بود 
انگار کشتی بود ولی هرجه که بود درنگاه دخترک نا اشنا ترین جیز ممکن به نظر می رسد او فقط یکبار نزدیک اب رسیده بود که انهم با موجودی ترسناک روبرو شده بود 
ولی عجیب تر ان بود که دخترک از ان نمیترسید 
هرجه کشتی نزدیک تر می امد دخترک برای دیدنش /شناختنش  مشتاق تر میشد 
تا این ک کشتی به نزدیک دخترک رسید موهای دخترک اطرافش پخش شده بود با نزدیک تر شدن کشتی 
به عقب رانده میشد و موهای جلوی صورتش هنوز خشک خشک بود
به بدنه ی کشتی دست گرفت و خود را بالا تر کشید
و از پنجره ای ک در بدنه ی کشتی وجود داشت خود را به داخل کشتی انداخت 
سایه ی چیزی را دید که داشت از پله ها پایین می اید 
سراسر حیرت و ناشناختگی بود 
پسری که داشت از پله ها پایین می امد داشت با گوشی صحبت میکرد 
پسر ک صدای جسم سایه مانند ان دختر در تاریکی را دید بلافاصله گوشی را قطع کرد 
 و خود به سمت ان کشاند 
دخترک با یک حرکت غیر منتظرانه نزدیک ترین چیز در دستش را به سمت پسر پرتاب کرد
پسرک لحظه ای روی زمین خم شد و دخترک از این فرصت استفاده کرد و دستهای پسرک را از پشت پیچاند و به طرف دیواره ی کشتی پرتاب کرد 
پسر بی حرکت روی زمین افتاد
دخترک با کنجکاوی به طرف جسم بی جان پسر رفت 
ولی دید ک سینه اش بالا و پایین میشود همان طور که سینه ی خودش بالا و پایین میشد 
به فکرش رسید که شاید هنوز هم بتواند مثل گذشته قدم بگزارد درست مثل خود او
پس پسرک را رها کرد و به طرف پله ها حرکت کرد ...
+
ادامه داستان را در [قسمت دوم]آن بخوانید
نظراتتان را میشنوم ...:*) 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
(بهترین لینک باکس)