you dont know me ..:D

پیوندهای روزانه

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰


با آرامشی بی سابقه از خواب بیدار شدم... در انبوه پتو و متکا فرو رفته بودم، نسیم خنک پاییزی و بوی ساحل و دریا اتاق را پر کرده بود... خدایا امروز چقدر همه چیز زبباتر به نظر می آمد... 
با لذت و لبخند روی تختم نشستم که احساس کردم لباسم به ملافه تخت گیر کرد... با تعجب پایین را نگاه کردم، دو شاخ بزرگ روی سرم سبز شد، زیپ سوییشرت مشکی ای که تنم بود به ملافه گیر کرده بود... 
در یک لحظه تمام خاطرات دیشب در ذهنم زنده شد، خدای من چطور چنین چیزی ممکن بود... درست عین یک خواب بود... یک رویا... نور ماه  رویت بتابد و تو روی کپه ای از برگ ها دراز کشیده باشی... و آن چشم های رویایی درست به تو خیره شده باشند... 
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...
  • ۰
  • ۰

سال ها گذشت و هیچکس نفهمید

تاریکی را از رویاهایم بگیرند... 

شخصیت را از وجودم گرفته اند... 

  • Persephone
  • ۰
  • ۰

روزی آید که دلم هیچ تمنا نکند... 

نشسته در کنج اتاق... 

باریکه ی نور ماه درست در مقابل انگشت های پایم  در  کف اتاق... 

انتهای خواسته های من... 

  • Persephone
  • ۰
  • ۰

{قسمت چهارم} . {قسمت پنجم} . {قسمت ششم}. ‌‌

{قسمت هفتم}. {قسمت هشتم}. {قسمت نهم}. ‌{قسمت دهم

مجذوب زیبایی قبرستان در نور ماه شده بودم، فضا خیلی سنگین بود، درخت های دور تا دور قبرستان انبوه بودند ولی درقسمت میانی تعداد درخت ها خیلی کمتر بود، همانجایی که محمدی برای راه رفتن انتخاب کرده بود، قبرستان ساکت تر از هرچیزی بود، آنقدر ساکت که فقط صدای برگ ها، زیر کفش هایمان شنیده میشد. 

وجود سایه وار محمدی را در کنارم به کلی فراموش کرده بودم و غرق در خیال شده بودم، نور و ماه و درخت های سر به فلک کشیده، جو سنگین قبرستان، هیچوقت چنین حسی را تجربه نکرده بودم... 

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید... 

  • ۰
  • ۰

تاریکی

به آغوشم میکشد... از گرمایم میکاهد...

چه کسی به نور احتیاج دارد؟ من حتی یک ذره از آن را هم نمیخواهم...

شب را تا سحر میترسم که تاریکی برود و نور بیاید و سحر تا شب را به حصرت تاریکی می نشینم 

روز من هم میرسد... آن روز که خورشید هیچگاه طلوع نمی کند... 

نگاهم ب نگاه ماه گره میخورد... سرنوشت من رقم میخورد... 

من فرزند ماه هستم.. 

فرزند تارکیی و سرما... 

نور و گرما حالم را بد می کند...

میخواستم امتحان کنم... آرزو کردم جزیی از نور شوم... 

همانند نور پرستان بخندم...دنیا را ببینم... لذت ببرم از تفریح از گشت و گذار... از با دوستان بودن... 

حداقل حالا میتوانم بگویم تاریکی انتخابم بود نه یک معیشت... 

اگر داغش تا ابد بر بازویم بنشیند... اگر تنهای تنها شوم و جز خدا هیچکس را نداشته باشم... ماه هست... ستاره ها هستند... تاریکی هست.. 

دنیا و همه ی نور و گرمایش برای آدم ها و زمینیان...

میگذارم خودشان را به زمین بکشند... ببوسند و ببویند این خاک را... 

این خاک که همه دروغ است...

لبخندهاشان دروغ است... به دنیایم قسم... به وجودم قسم... به خدا قسم... 

خنده هایشان دروغ است... اغوش هایشان دروغین تر... نگاهشان لبریز از نبود... 

آن خنده ها را ترک میکنم... در جنگل تاریک خودم... با خدا میخندم... 

منِ تنها... 

چه ترکیب زیبایی... 

  • Persephone
  • ۰
  • ۰

تنهایی

از تنهایی مینالید؟ 

تنهایی زیبا ترین نعمت خداست... این همه ارامش؟ 

  • Persephone
(بهترین لینک باکس)