you dont know me ..:D

پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰
به دیوار آسانسور تکیه داده بودم و به کفش هایم خیره شده بودم، کسری هم دست به سینه ایستاده بودم و.... صبر کنید. 
نگاهش را دنبال کردم... به کفش های من خیره شده بود؟! 
با تعجب و با حالت پرسشی به او نگاه کردم، که سرش را با حالت خنده داری خاراند و گفت : «کفشت چشه که یه ساعت بهش خیره شدی؟» 
همان لحظه  باز شدن در آسانسور از باز شدن دهانم به اندازه ی غار علیصدر جلوگیری کرد.
ادانه داستان در ادامه  مطلب  
کسری کناری ایستاد تا من اول از آسانسور خارج شوم... صبر کن ببینم از کی تا حالا آقای محمدی، کسری شده بود؟! 
با سرفه ی محمدی به خودم آمدم : «ناجیه خانوم نمیخوای بری؟» 
من_: «آ... چرا چرا» 
و بعد با عجله از آسانسور خارج شدم و محمدی هم پشت سر من. 
یا صدای  شترقی که از پشت سرم امد با ترس به عقب برگشتم که دیدم محمدی دستش را به پیشانی اش گرفته و می گوید : «آخ آخ من چقد خنگم اون همه رفتم پایین دوباره برگشتم بالا.»
اول تعجب کردم و بعد با صدای بلند زدم زیر خنده، بله درست فهمیدید روانی شده بودم!  
آخه من خنگ چطور نفهمیدم؟ در آسانسور که باز شد درآسانسور که باز محمدی داخل اسانسور بود و همراه من بالا آمد!! 
از صدای خنده ناگهانی من محمدی سرش را با تعجب بلند کرد و بعد  لبخند زد،درست همان لحظه بود که شک دیگری به من وارد شد و روزم تکمیل ... 
برق های سالن چند بار سو سو زدند و بعد خاموش شدند. 
ناخواسته جیغی کشیدم و بلافاصله داخل کیفم را به دنبال گوشی ام گشتم که نور ضعیفی سالن را روشن کرد. 
نور چرا قوه گوشی محمدی بود، از گشتن به دنبال گوشی نا امید شدم و در حال نزذیک شدن به نور به دنبال کلید هایم میگشتم. 
بعد از پیدا کردن کلید با خوشحالی سرم را بلند کردم که متوجه نگاه خیره  محمدی شدم، هیچ حرکتی نمیکرد، حتی شک دارم که قفسه سینه اش حرکت میکرد یا نه! 
دستم را جلوی صورتش حرکت دادم که چند بار دهنش را باز و بسته مرد انگار که میخواست چیزی بگوید و بعد سرش را پایین انداخت و بی حرف به طرف دری که کنار در آپارتمان من بود رفت. 
باز هم ابن من بودم که سکته نمیکردم! 
اپارتمان کنار ی همیشه خالی بود و البته دخلی هم  به من نداشت ولی الان میفهمیدم که کسری همسایه جدیدم شده بود. 
کلید را با نور ضعیف گوشی محمدی داخل قفل کردم و با شجاعت احمقانه ای چرخاندم، در باز شد. 
کورمال کورمال داخل آپارتمان شدم، هیچ چیزی دیده نمی شد، همه جا تاریم بود، دستم را داخل کیفم بردم تا دوباره به دنبال گوشی ام بگردم. 
در حال گشتن داخل کیفتم بودم که بخاطر آوردم گوشی ام را که موقع زنگ زدن به پلیس بیرون اورده بودم با عجله روی داشبور گذاشته بودم و همانجاهم مانده بود. 
همانجا خشک شدم، واقعا هیچ چیز قابل دیدن نبود، هیچ چیز.
هیج شمعی نداشتم،چون به کارم نمی امد! لب تابم هم داخل صندوف عقب ماشینم مانده بود، با این تاریکی چه میکردم؟ 
خیلی ترسیده بودم و مدام به یاد صحنه های ترسناک فیلم ها می افتادم دلم زیرو رو میشد، ر یک لحظه با بخاطر اوردن سریال walking dead, از ترس در اثنای بالا اوردن قراز گرفتم و با عجله به سمت بیرون دویدم، داخل راهرو بهتر که نبود بدتر هم بود. 
هیچ چیز به چشم نمی امد، که در یک لحظه تصمیمی گرفتم که ای کاش نمیگرفتم... 
  • ۹۶/۰۳/۱۷
  • Persephone

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
(بهترین لینک باکس)