you dont know me ..:D

پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

{قسمت چهارم} . {قسمت پنجم} . {قسمت ششم

در حالی که از ترس میلرزیدم با عجله از واحدم بیرون زدم و به طراف واحد محمدی رفتم... 
لای در کمی باز بود ولی نه انقدر که بشود چیزی را از داخل دید، با این تاریکی هم.... 
چند بار در زدم، هیچ صدایی شنیده نشد، راستش را بخواهید کمی ترسیدم، لای در را باز کردم و در حالی که صدایش میزدم داخل رفتم:«آقای محمدی؟»، «آقای محمدی میخواستم گوشیتونو... ؟» 
که با روشن شدم نوری درست در مقابلم و نمایان شدن چهره محمدی حرف در دهانم ماسید، یکی از ابروهای پرپشتش را بالا گرفته بود در حالی که نور صفحه گوشی  روی صورتش افتاده بود به من نگاه میکرد. 
هینی کشیدم و به عقب پرت شدم.در با برخورد من بسته شد، کمی ترسیده بودم ولی خودم  را نباختم، با اعتماد به نفس صاف ایستادم و صدایم را صاف کردم: «آقای محمدی اگه میشه یه زنگ به نگهبانی با گوشیتون بزنین، تلفن ثابت که با برق کار میکنه گوشیمم تو ماشین جامونده میترسم برم بیارم خیلی تاریـ..» 
کم کم که سرم را بلند میکردم، با دیدن لبخندش که کم کم کش می امد ادامه حرفم را خوردم. 
ادامه داستان در ادامه مطلب... 
_محمدی: «نیازی به این همه توضیح نیست خانوم، داشتم دنبال شمارش میگشتم.» 
گوشی را روی گوشش گذاشت هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با تعجب گوشی را پایین اورد و چند بار صدای زدن دکمه امد. 
_محمدی: «این چرا روشن نمیشه؟» 
+من: «وا پس چیکار کنیم حالا؟» 
_محمدی: «کاری نداره که میرم پایین ببینم اینجا موتور برقی چیزی نداره؟» 
_من: «چه بدونم؟ تا حالا که برق قطع نشده بود» 
برگشتم، در را باز کردم و از واحد محمدی خارج شدم، محمدی هم پشت سرم. 
_محمدی: «شما کجا ناجیه خانوم؟» 
+من: «وا خوب تاریکه من اینجا میترسم.» 
احساس کردم لبخند میزند، این بشر چقدر لبخند میزد... 
پشت سرش راه افتادم که به طرف راه پله ها میرفت صدایش را شنیدم که گفت : «مواظب پله ها باش.» 
راه پله تاریک و تنگ داخل دو دیوار بود، قلبم انقدر تند میزد که احساس میکردم محمدی هم میتواند صدایش را بشنود، معمولا راه پله ها یکطرفشان دیوار بود و طرف دیگر محافظ داشت، این وضعیت که راه پله داخل دو دیورا بود در این تاریکی چنان وحشت آور بود که قابل توصیف نبود. 
با فاصله ی یک پله از محمدی حرکت میکردم، بالاخره با سلام و صلوات به پله اخرسیدیم. 
به دنبال نوید به طرف نگهبانی رفتیم... صدای محمدی را می شنیدم: «آقای براری؟آقای براری کجایین ؟» 
سرش را خم کرد و داخل را نگا کرد.بعد از چند لحظه گفت : «هیچکس اینجا نیست.» 
قلبم ریخت... 
+من: «وا مگه میشه؟...نکنه دزد اومده برقارو قطع کرده آقای براریم کشته.» 
تند تند نفس میکشیدم، دوباره آن لبخند احمقانه را روی صورت محمدی حس کردم. 
_محمدی: «جناییش نکن حتما رفته دنبال موتور برقی چیزی...بیا بریم بالا اینجا یجوریه.» 
هین بلندی کشیدم و با صدایی پر از ترس گفتم: «مگه چجوریه ؟» 
صدای خنده بلند محمدی را شنیدم، آن لحظه بود که با خودم عهد کردم دیگر هیچ حرفی نزنم بلکه این بشر دیگر این همه به من نخندد.
به طرف راه پله ها رفت و من با ترس به دنبال او. 
بدون هیچ حرفی به طرف واحد خودم رفتم و داخل شدم، قبل از این که در را ببندم. با یک عزم ناگهانی، دوباره از واحدم بیرون زدم، امشب حیثیتم جلوی این محمدی میرفت. 
مقابل واحد محمدی ایستاده بودم، اینبار در بسته بود،گفتم که، حیثیتم رفته بود. 
خواستم برگردم ولی خودم را مجاب کردم که امکان ندارد در ان تارکی دوام بیاورم.
نفس عمیق کشیدم و در زدم، بعد از چند لحظه در باز شد و محمدی با ابرو های بالا رفته نگاهم میکرد. 
+من :میشه بیام تو... 
از مقابل در کنار رفت و من داخل رفتم. 
برای این که کار احمقانه ام را مجاب کنم گفتم : «میشه تا وقتی برق میاد اینجا بمونم؟ واحد من خیلی تاریکه خیلی میترسم هیچ وسیله ایم ندارم.» 
_محمدی: «و من چقد ممکنه ازین شرایط ناراحت بشم.» 
لبخندی زدم و با دستم یک کاناپه را پیدا کردم و روی ان نشستم. سایه ای از محمدی هم میدیدم که  روی کاناپه مقابلی نشست. 
دو زانوام را بالا اوردم روی کاناپه و توی خودم جمع شدم. 
صدای محمدی را شنیدم که خیلی آرام گفت : «ناجیه خانوم اخرش نگفتی اسمتون چیه ها!» 
من هم آرام تر پاسخ دادم: «آتنا نوزده ساله از تهران» و بعد بلند خندیدم صدای خنده ی محمدی هم می آمد. 


  • ۹۶/۰۳/۱۷
  • Persephone

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
(بهترین لینک باکس)