you dont know me ..:D

پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰


با آرامشی بی سابقه از خواب بیدار شدم... در انبوه پتو و متکا فرو رفته بودم، نسیم خنک پاییزی و بوی ساحل و دریا اتاق را پر کرده بود... خدایا امروز چقدر همه چیز زبباتر به نظر می آمد... 
با لذت و لبخند روی تختم نشستم که احساس کردم لباسم به ملافه تخت گیر کرد... با تعجب پایین را نگاه کردم، دو شاخ بزرگ روی سرم سبز شد، زیپ سوییشرت مشکی ای که تنم بود به ملافه گیر کرده بود... 
در یک لحظه تمام خاطرات دیشب در ذهنم زنده شد، خدای من چطور چنین چیزی ممکن بود... درست عین یک خواب بود... یک رویا... نور ماه  رویت بتابد و تو روی کپه ای از برگ ها دراز کشیده باشی... و آن چشم های رویایی درست به تو خیره شده باشند... 
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...
دیشب چطور به اینجا آمده بودم... من که حقیقتا چیزی به یاد نمی اورم... 
اصلا دیشب محمدی چطور به خودش اجازه داده بود اینجا بیاید و با آن همه اعتماد به نفس از من بخواهد که با او به قبرستان بروم؟
از یاد اوردن آن شب رویایی لبخندی روی لبم نقش بسته بود که با دیدن اسم محدثه روی گوشی به دهن کجی تبدیل شد...
چه دوست بدی شده بودم، او دیشب آن قدر نگرانم شده بود آنوقت من هیچ چیز درمورد محمدی به او نگفته بودم... باید میگفتم؟ 
شماره اش را لمس کردم...با اولین بوق جواب داد: «سلام آتی کجا بودی؟ چرا  گوشیتو جواب نمیدی؟» 
خمیازه ای کشیدم و گفتم : «جون تو خواب بودم، خودت که میدونی چقد خوش خوابم دیگه...»
هردویمان از به یاد آوردن اولین روز دانشگاه از ته دل خندیدیم... 
همیشه عادت کرده بودم که  دیر به کلاس های مدرسه برسم، حتی یک لحظه به عقل ناقصم هم نرسید که اینجا مدرسه نیست که یک ربع_بیست دقیقه دیر کنم و با یک ببخشید قضیه حل شود... 
بیست دقیقه به هشت از خانه راه افتاده بودم تا مثلا به کلاس برسم... در کلاس را که باز کردم با چهره ی متعجب استاد روبرو شدم... 
اول از دیدن چهره ی خشمگینش از حیرت و ترس خشک شدم ولی بعد با  اعتماد به نفس خودم را به دست اورده بودم و با لبخندی به استاد گفتم : «سلام استاد صبحتون بخیر میشه برم بشینم؟»... که داد استاد باعث شد چهارستون بدنم بلرزد... دوباره  با اعتماد به نفس  گفتم : «حالا که دا زدنتون تموم شد چی؟». گفت : «خانوم مگه شما نمیدونین باید قبل از استاد سر کلاس باشید؟» قیافه ی حق به جانبی گرفته بودم و گفتم: «نه استاد از کجا باید میدونستم که...» 
با چهره ی سرخ شده از خشمی گفت: «وقتی امروز کلاستونو از دست دادین میفهمین که باید زود به کلاس برسین.» 
دیگر شورش را دراورده بود، چهره ی مظلومی به خودم  گرفتم و گفتم : «نمیشه برم ازون برگه هایی که تو دبیرستان بهمون میدادن بگیرم تا اجازه بدین سر کلاس بشینم» 
صدای خنده ی بچه ها بلند شد و خودم هم که میدانستم چرت و پرت گفته بودم لبخندی زدم. کم کم چهره ی درهم رفته از خشم استاد باز شد و در حالی که سعی میکرد  خنده اش را کنترل کند گفت : «بفرمایید خانوم ولی اخرین بارتون باشه» 
خدای من چقد شیرین بود آن روز ها... بعد از این که حسابی خندیدیم هردو از حسرت آن روز ها اهی کشیدیم و بعد،  از این که اه کشیدنمان هم زمان شده بود دوباره خندیدیم!
محدثه گفت: «آتی، ییلاقین؟» 
محدثه به خانه پدرو مادرم ییلاق میگفت... 
گفتم: «آره چطور؟» 
گفت : «آخه منم اومدم به عمه پری سر بزنم... گفتم بیای اینجا، خیلی تنهام حوصلم سر رفته...» عمه پری، عمه ی پدرش بود که در بابلسر زندگی میکرد،زن مهربان و خوشرویی بود، آنقدر با محدثه به خانه اش رفته بودم که عمه پری مرا میشناخت و من و محدثه را دختر خندش میدانست... 
با خوشحالی گفتم : «آره محی جون چرا نیام...» 
با خنده گفت: «کوفتو محی جون... نیم ساعته دیگه اینجاییا...» 
با خنده تماس را قطع کردم... باید درمورد محمدی با او حرف میزدم...ما دوتا هیچوقت هیچ چیزمان را از هم مخفی نمیکردیم... به خصوص حالا که به این نیاز داشتم،  کسی حرف هایم را گوش بدهد تا باورم شود آن اتفاق ها همه اشان واقعی بوده نه یک خواب و رویا... 
  • ۹۶/۰۴/۲۱
  • Persephone

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
(بهترین لینک باکس)